رز خاص قسمت ششم

رز خاص قسمت ششم,Here are some of my dreams

رز خاص قسمت ششم

(از زبان سونیک در ماشین )

تازه ایمی رو به خونش رسونده بودم و داشتم برمی گشتم خونه .

دلینننننننننننننگگگگگگگگ! دلینننننننننننننننگگگگگگگگ!

من : الو ؟

شدو : سلام سونیک 

من : اوه سلام شدو ! چطوری داداش؟

شدو : ممنون ، کجایی؟

من :  تازه ایمی رو رسوندم خونه تا اماده بشه بریم پارک منم دارم میام پارک ، چطور مگه؟

شدو : خب ببین سونیک ، از اونجایی که ما تقریبا یک هفته نیستیم باید درس هارو جلو جلو بخونیم تا عقب نیفتیم . ما هم حواسمون  نبود گفتیم بریم پارک 

خیلی خورد تو ذوقم😐 زد حال 

من : آها! راست میگی ها ! خب ممنون که گفتی شدو ، ام خب حالا باید چیکار کنیم ؟

شدو : خب این که معلومه دیگه نابغه ! تو میای خونه ی من با بقیه همه با هم بخونیم کار رو یکسره بکنیم .

من : آها خب باشه ، کیا میان ؟

شدو : سیلور ، ناکلز ، تیلز ، تو با من همین

من : خب باشه الان میام ، بای 

شدو : اوکی ، بای 

ای بابا عجب گیری افتادیما ! از دست این درسا کلافه شدیم 😡 راه افتادم رفتم خونه ی شدو خان 

( دم در خانه ی بلیز از زبان ایمی )

میخواستیم زنگ بزنیم ، که گوشی رژ زود تر زنگ زد 😂

رژ : الو ؟ اوه سلام ناکلز .... چی ؟ اره بابا خودم میدونم ، باشه پس خدافظ 

من : کی بود ؟

رژ : هیچی بابا ناکلز بود ، اینم بی کاره زنگ میزنه ها !

من : خب چی میگفت ؟

رژ : هیچی میگفت که برنامه ی پارک رفتن کنسل شده ، انگار ما چی هستیم خودمون نفهمیدیم 😐

من : آها ، خب زنگ بزنم دیگه ؟

رژ : اره 

رفتم جلو و زنگ زدم .

چند ثانیه بعد در باز شد و روی خندان بلیز رو دیدیم : سلام بچه ها ! زود باشید بیاد داخل که دیره 

من : سلام بلیز از دیدنت خوشحالم 

رژ : سلام جیگر ، چه خبرته اینقدر عجله داری؟

بلیز : هیچی ، فقط یه سورپرایز کوچولو دارم 😄

من : اوه ! بی صبرانه منتظرم تا ببینمش 

رفتیم داخل و ... ماریا رو دیدم که روی مبل نشسته بود و داشت با یه دختر دیگه حرف میزد.

بلیز یه لباس آستین حلقه ای یه دامن دار پوشیده بود با یه شلوارک که آستین هاش بنفش بود و لباس سفید بود ، دامنش هم سفید بود ولی پایین هاش بنفش بود و شلوارکش هم سیاه بود . 

 

( لباس بلیز ، البته من مطمئن نیستم که این بلیز باشه ، ولی لباسش رو اینطوری تصور کنید 😁)

ماریا هم یه لباس آستین باز دامن دار آبی پوشیده بود که دامنش صورمه ای بود و پایینش هم یه نوار سفید بود .

 

( اینم لباس ماریا )

 

رفتیم جلو و به ماریا و اون دختره سلام کردیم .

بلیز : بچه ها با دوست جدیدمون آشنا بشید ، کریم 

من : از آشنایی باهات خوشبختم کریم جان ، من ایمی رز هستم میتونی منو ایمی صدا کنی 

رژ : آخی عزیزم چه نازی ، من رژ هستم 

کریم : خیلی ممنون از آشنایی باهاتون خوشحالم 

ماریا : اون همکلاسی جدیدمونه 

منو رژ با چشم های گرد بهش نگاه کردیم 

ماریا : چیه ؟!

بلیز : اره ماریا راست میگه ، کریم خیلی باهوشه برای همین جهشی خونده وگرنه ۴ سال ازم کوچکتره 

من : وای خدای من ! چه باهوش ! دختر به این کوچیکی همکلاسی ما ؟ما فقط یه دونه جهشی داریم ، اسمش تیلز هست ولی ۲ سال ازت بزرگ تره .  برای خودم متاسفم 😑

رژ : حالا این بحث هارو ول کنید ، زود باشید بریم بخونیم .

کریم یه لباس سبز رنگ با دامن چین دار پوشیده بود که یه پاپیون هم داشت 

 

 ( لباس کریم )

 

( در خانه ی شدو از زبان سونیک) 

داشتیم مسئله های خسته کننده حل میکردیم . خسته شده بودم اخه خیلی مسئله حل کرده بودیم . آها ! فهمیدم 

من : بچه ها نظرتون در مورد یه استراحت چیه ؟ دستام تاول زدن 

همه به جز تیلز : اره !!!

تیلز : نه نه نه ! ما که هنوز کاری نکردیم ، فقط ۵ ساعته که داریم می خونیم 

من : برای تو کمه،  برای ما زیاده تو که همیشه داری درس می خونی

تیلز : اره خب خیلی کیف میده !

همه با 😐 این قیافه به تیلز زل زدیم  

تیلز : باشه بابا استراحت میکنیم 

من : خب ! من که برای سفر خیلی هیجان دارم ، شما ها چی؟

شدو : نه زیاد 

ناکلز : اره ، منو رژ قراره لحظات رمانتیکی داشته باشیم 😍

تیلز : منم میتونم روی بعضی از جانوران تحقیق کنم 

سیلور : اره برای رفتنخیلی ذوق دارم

ناکلز : خب تو میخوای چیکار کنی سونیک ؟

من : راستش من هیچ برنامه ای ندارم .

اوه ! یه چیزی رو یادم رفت بگم !

من : بچه ها من ایمی رو دعوت کردم باهامون بیاد ، ببینم اشکالی که نداره ؛ داره ؟

شدو سریع گفت : چییییییییی؟ ما هنوز اونو خوب نمی شناسیم ، چرا دعوتش کردی؟!؟

من : چته بابا ! اون دختر خیلی خوبیه 

شدو : نه ! راه نداره ! ما اصلا اونو نمی شناسین ، نمیتونیم همینطوری بهش اعتماد کنیم 

ناکلز : اوه ! انگار یکی عاشق شده ! نه به نظر من اشکالی نداره 

تیلز : به نظر منم خوبه که با ما بیاد دختر مهربونیه 

سیلور : وای اره ! ایمی دختر خیلی خوب و مهربونیه ، خیلی عالی میشه اگه باهامون بیاد ، کوتاه بیا شدو 

شدو : باشه ، ولی هر اتفاقی افتاد از چشم تو میبینم سونیک 

من : باشه بابا ! مطمئن باش هیچ اتفاقی نمییفته 

دینننننننگگگگگگگ! دینننننننننگگگگگگ!

سیلور : الو سلام بلیز خوبی؟ ممنون .... آها... آها... خب باشه بهشون میگم ، پس میبینمت بای 

من : خب ... بلیز چی میگه ؟

سیلور : بلیز میگه که میخوان بیان اینجا تا همه با هم بخونیم ، و یه سورپرایز داره 

شدو : دیگه چی شده؟!؟

من : هیچی فقط مهمون داریم

ناکلز : خیلی هم عالی 

تق تق تق!!!

من : من باز میکنم 

رفتم و در رو باز کردم ، با کمال تعجب یه دختر بچه باهاشون بود 

دخترا : سلام 

من : سلام بفرمائید داخل 

اومدن داخل ، اون دختره چقدر کوچولو هست ، تقریبا اندازه ی تیلزه ولی کوچیک تر 

اون دختره : سلام به همه ی دوستان عزیز ، من کریم هستم همکلاسی جدیدتونم و آشنایی با شما باعث افتخار منه 

همه تعجب کرده بودیم ، به خصوص من 

سیلور از سر جاش بلند شد و گفت : اوه ! یه همکلاسی جدید ! سلام من سیلور خارپشت هستم 

شدو :  سلام شدو هستم

​​​​​​​من : سلام من سونیک خارپشتم 

ناکلز : سلام منم ناکلز اکیدنا هستم 

تیلز : سلام ، ام به مدرسه ی ما خوش اومدی من تیلز هستم 

وای خدا ! تیلز قرمز قرمز شده ! 

ایمی : دوستان یه خواهشی دارم 

پسرا : بله ؟

ایمی : منو و رژ و ماریا و بلیز تصمیم گرفتیم که کریم هم با خودمون ببریم سفر ، نظر شما چیه ؟

​​​​​​​شدو دستش رو گذاشت روی پیشونیش و شروع به ماساژ دادنش کرد و گفت : خیلی خب میتونه بیاد 

سیلور : وای سفره همینطوری داره هیجان انگیز تر میشه 

ناکلز : خب چرا که نه 

من : اره حتما 

تیلز : وای اره عالی میشه ... (بعد خودش رو صاف کرد و ادامه داد) یعنی منظورم اینه که عالی میشه 

ایمی : وای خدای من ! این عالیه ! قراره خیلی خوش بگذره 

من : خب پس تصمیم گرفته شد ، منتظر چی هستید ؟ زود باشید بریم درس بخونیم!

همه آه بلندی کشیدند و شروع به درس خوندن کردیم 

(خیلی ببخشید که کم بود ، منتظر نظرات زیبای شما عزیزان هستم 🌹)

 

 

 

 

ادامه دارد ...

برچسب ها: داستان , رز خاص
چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۹11:25Aylar l♡ve
آخرین مطالب