(از زبان سونیک در ماشین )
تازه ایمی رو به خونش رسونده بودم و داشتم برمی گشتم خونه .
دلینننننننننننننگگگگگگگگ! دلینننننننننننننننگگگگگگگگ!
من : الو ؟
شدو : سلام سونیک
من : اوه سلام شدو ! چطوری داداش؟
شدو : ممنون ، کجایی؟
من : تازه ایمی رو رسوندم خونه تا اماده بشه بریم پارک منم دارم میام پارک ، چطور مگه؟
شدو : خب ببین سونیک ، از اونجایی که ما تقریبا یک هفته نیستیم باید درس هارو جلو جلو بخونیم تا عقب نیفتیم . ما هم حواسمون نبود گفتیم بریم پارک
خیلی خورد تو ذوقم😐 زد حال
من : آها! راست میگی ها ! خب ممنون که گفتی شدو ، ام خب حالا باید چیکار کنیم ؟
شدو : خب این که معلومه دیگه نابغه ! تو میای خونه ی من با بقیه همه با هم بخونیم کار رو یکسره بکنیم .
من : آها خب باشه ، کیا میان ؟
شدو : سیلور ، ناکلز ، تیلز ، تو با من همین
من : خب باشه الان میام ، بای
شدو : اوکی ، بای
ای بابا عجب گیری افتادیما ! از دست این درسا کلافه شدیم 😡 راه افتادم رفتم خونه ی شدو خان
( دم در خانه ی بلیز از زبان ایمی )
میخواستیم زنگ بزنیم ، که گوشی رژ زود تر زنگ زد 😂
رژ : الو ؟ اوه سلام ناکلز .... چی ؟ اره بابا خودم میدونم ، باشه پس خدافظ
من : کی بود ؟
رژ : هیچی بابا ناکلز بود ، اینم بی کاره زنگ میزنه ها !
من : خب چی میگفت ؟
رژ : هیچی میگفت که برنامه ی پارک رفتن کنسل شده ، انگار ما چی هستیم خودمون نفهمیدیم 😐
من : آها ، خب زنگ بزنم دیگه ؟
رژ : اره
رفتم جلو و زنگ زدم .
چند ثانیه بعد در باز شد و روی خندان بلیز رو دیدیم : سلام بچه ها ! زود باشید بیاد داخل که دیره
من : سلام بلیز از دیدنت خوشحالم
رژ : سلام جیگر ، چه خبرته اینقدر عجله داری؟
بلیز : هیچی ، فقط یه سورپرایز کوچولو دارم 😄
من : اوه ! بی صبرانه منتظرم تا ببینمش
رفتیم داخل و ... ماریا رو دیدم که روی مبل نشسته بود و داشت با یه دختر دیگه حرف میزد.
بلیز یه لباس آستین حلقه ای یه دامن دار پوشیده بود با یه شلوارک که آستین هاش بنفش بود و لباس سفید بود ، دامنش هم سفید بود ولی پایین هاش بنفش بود و شلوارکش هم سیاه بود .

( لباس بلیز ، البته من مطمئن نیستم که این بلیز باشه ، ولی لباسش رو اینطوری تصور کنید 😁)
ماریا هم یه لباس آستین باز دامن دار آبی پوشیده بود که دامنش صورمه ای بود و پایینش هم یه نوار سفید بود .

( اینم لباس ماریا )
رفتیم جلو و به ماریا و اون دختره سلام کردیم .
بلیز : بچه ها با دوست جدیدمون آشنا بشید ، کریم
من : از آشنایی باهات خوشبختم کریم جان ، من ایمی رز هستم میتونی منو ایمی صدا کنی
رژ : آخی عزیزم چه نازی ، من رژ هستم
کریم : خیلی ممنون از آشنایی باهاتون خوشحالم
ماریا : اون همکلاسی جدیدمونه
منو رژ با چشم های گرد بهش نگاه کردیم
ماریا : چیه ؟!
بلیز : اره ماریا راست میگه ، کریم خیلی باهوشه برای همین جهشی خونده وگرنه ۴ سال ازم کوچکتره
من : وای خدای من ! چه باهوش ! دختر به این کوچیکی همکلاسی ما ؟ما فقط یه دونه جهشی داریم ، اسمش تیلز هست ولی ۲ سال ازت بزرگ تره . برای خودم متاسفم 😑
رژ : حالا این بحث هارو ول کنید ، زود باشید بریم بخونیم .
کریم یه لباس سبز رنگ با دامن چین دار پوشیده بود که یه پاپیون هم داشت

( لباس کریم )
( در خانه ی شدو از زبان سونیک)
داشتیم مسئله های خسته کننده حل میکردیم . خسته شده بودم اخه خیلی مسئله حل کرده بودیم . آها ! فهمیدم
من : بچه ها نظرتون در مورد یه استراحت چیه ؟ دستام تاول زدن
همه به جز تیلز : اره !!!
تیلز : نه نه نه ! ما که هنوز کاری نکردیم ، فقط ۵ ساعته که داریم می خونیم
من : برای تو کمه، برای ما زیاده تو که همیشه داری درس می خونی
تیلز : اره خب خیلی کیف میده !
همه با 😐 این قیافه به تیلز زل زدیم
تیلز : باشه بابا استراحت میکنیم
من : خب ! من که برای سفر خیلی هیجان دارم ، شما ها چی؟
شدو : نه زیاد
ناکلز : اره ، منو رژ قراره لحظات رمانتیکی داشته باشیم 😍
تیلز : منم میتونم روی بعضی از جانوران تحقیق کنم
سیلور : اره برای رفتنخیلی ذوق دارم
ناکلز : خب تو میخوای چیکار کنی سونیک ؟
من : راستش من هیچ برنامه ای ندارم .
اوه ! یه چیزی رو یادم رفت بگم !
من : بچه ها من ایمی رو دعوت کردم باهامون بیاد ، ببینم اشکالی که نداره ؛ داره ؟
شدو سریع گفت : چییییییییی؟ ما هنوز اونو خوب نمی شناسیم ، چرا دعوتش کردی؟!؟
من : چته بابا ! اون دختر خیلی خوبیه
شدو : نه ! راه نداره ! ما اصلا اونو نمی شناسین ، نمیتونیم همینطوری بهش اعتماد کنیم
ناکلز : اوه ! انگار یکی عاشق شده ! نه به نظر من اشکالی نداره
تیلز : به نظر منم خوبه که با ما بیاد دختر مهربونیه
سیلور : وای اره ! ایمی دختر خیلی خوب و مهربونیه ، خیلی عالی میشه اگه باهامون بیاد ، کوتاه بیا شدو
شدو : باشه ، ولی هر اتفاقی افتاد از چشم تو میبینم سونیک
من : باشه بابا ! مطمئن باش هیچ اتفاقی نمییفته
دینننننننگگگگگگگ! دینننننننننگگگگگگ!
سیلور : الو سلام بلیز خوبی؟ ممنون .... آها... آها... خب باشه بهشون میگم ، پس میبینمت بای
من : خب ... بلیز چی میگه ؟
سیلور : بلیز میگه که میخوان بیان اینجا تا همه با هم بخونیم ، و یه سورپرایز داره
شدو : دیگه چی شده؟!؟
من : هیچی فقط مهمون داریم
ناکلز : خیلی هم عالی
تق تق تق!!!
من : من باز میکنم
رفتم و در رو باز کردم ، با کمال تعجب یه دختر بچه باهاشون بود
دخترا : سلام
من : سلام بفرمائید داخل
اومدن داخل ، اون دختره چقدر کوچولو هست ، تقریبا اندازه ی تیلزه ولی کوچیک تر
اون دختره : سلام به همه ی دوستان عزیز ، من کریم هستم همکلاسی جدیدتونم و آشنایی با شما باعث افتخار منه
همه تعجب کرده بودیم ، به خصوص من
سیلور از سر جاش بلند شد و گفت : اوه ! یه همکلاسی جدید ! سلام من سیلور خارپشت هستم
شدو : سلام شدو هستم
من : سلام من سونیک خارپشتم
ناکلز : سلام منم ناکلز اکیدنا هستم
تیلز : سلام ، ام به مدرسه ی ما خوش اومدی من تیلز هستم
وای خدا ! تیلز قرمز قرمز شده !
ایمی : دوستان یه خواهشی دارم
پسرا : بله ؟
ایمی : منو و رژ و ماریا و بلیز تصمیم گرفتیم که کریم هم با خودمون ببریم سفر ، نظر شما چیه ؟
شدو دستش رو گذاشت روی پیشونیش و شروع به ماساژ دادنش کرد و گفت : خیلی خب میتونه بیاد
سیلور : وای سفره همینطوری داره هیجان انگیز تر میشه
ناکلز : خب چرا که نه
من : اره حتما
تیلز : وای اره عالی میشه ... (بعد خودش رو صاف کرد و ادامه داد) یعنی منظورم اینه که عالی میشه
ایمی : وای خدای من ! این عالیه ! قراره خیلی خوش بگذره
من : خب پس تصمیم گرفته شد ، منتظر چی هستید ؟ زود باشید بریم درس بخونیم!
همه آه بلندی کشیدند و شروع به درس خوندن کردیم
(خیلی ببخشید که کم بود ، منتظر نظرات زیبای شما عزیزان هستم 🌹)
ادامه دارد ...